حكيم زجاجى

1248

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به دل در ز قائم ورا كينه بود * به مستنصرش مهر ديرينه بود به موصل به منبر برآمد خطيب * همىرفت بر آسمان بوى طيب به نام شه مصر شد ، خطبه كرد * دل پر ز درد و سر پر ز گرد به مستنصر آن قوم گشتند شاد * امام زمان بود و قرشىنژاد چو آمد بر شاه طغرل خبر * ز خطبه دلش گشت زيروزبر براى قتلمش دلش تنگ شد * سر شاه پركينه و جنگ شد بدوزد هم اندر زمان . . . . . . . . . . . . * . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . چو ز آن انجمن گشت آگاه مرد * بترسيد و رويش چو زر گشت زرد بساسيرى از بيم كرد * . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . ز موصل به سنجار شد بىقرار * وز آنجا سوى . . . . . . . . . . آمد فرار ز تركان بغداد بىمر سپاه * برفتند با ارسلان شه به راه امير عرب با دل دردناك * بر طغرل آمد ببوسيد خاك جوان‌بخت سلطان چو باد بهار * به سنجار شد از براى حصار چو يارىدهش بود كيوان و هور * به يك هفته سنجار بستد به زور ز سنجار شد سوى بغداد شاه * گذشته سر رايت از چرخ ماه به موصل فرستاد ز آنجا امير * يكى همچو كيوان و ديگر چو تير گرفتند آن شهر همچون بهشت * سر ماه نو بود و ارديبهشت براهيم ينال را شاه مهر * فرستاده بد حالى از راه مصر به سيم و زر او را ز ره برده بود * به دو دل براهيم بسپرده بود ز امر برادر بپيچيد سر * ز سلطان جدا گشت آن بدگهر پريشان شد از كار او شهريار * هم اندر زمان گشت خسرو سوار به گردن برآورد كوپال را * گرفت اندر آن راه ينال را براهيم را در زمان بند كرد * به مرگش دل خويش خرسند كرد به خاك اندر افكند تيره‌تنش * زهى چون كمان كرد در گردنش خبه كرد خود آن بدانديش را * چو ديد آن‌چنان دشمن خويش را همىگفت با مرد شاه دلير * كه نيكو زد آن داستان نره‌شير هرآن‌گه كه بىراى تو كرد كار * ببر پنجه و دست خويش آشكار